Wednesday, 29 May 2013

زنِ توی کیسه

برده بودند ش
سیاه با بوته های صورتی
آدام گفت
گفت تنِ همان مانکن دیده
همان که پیش تر قهوه ایِ نرم
با بوته ها.. بوته ها..
 و برداشته بود از برایم
سیاه را برده بودند اما
سیاهِ بوته های صورتی
و زنِ توی کیسه خندید
دست اش پرتقال
گردن اش  :مروارید
لمیده،،
می خندید
تب دارم
گر
زیر پوستم
توی عکس مردی نشسته
مثل تو
خطی از لبخند به گونه اش
چشم هاش اما
                   
کور..
کسی پوستر گربه چسبانده درِ اتاق
نرگس تازه، به گلدان
روسری سپید ، سر دخترک 
ظرفِ پرتقال
دلم جمع می شود


زنِ توی کیسه
زنِ پرتقال ها و شعف
گربه توله های سفیدِ روی در
مروارید و توله و مروارید
زنِ لم
سیاهِ پوسیده
گل های صورتی، بوته اش
زنی که بوی خوشمزه ی مرغ می دهد

Tuesday, 14 May 2013



افق پرنده بود

سرخ بنفش
فوج فوج
شن بود
که از بال هاشان به دهانم
دوشِ شورِ ریم 
کف-برف های صرع
و از خواب پریدم..
از خواب ،،
می پریدم




کلید دارد
می دانم
خودم را که خشک می کنم
و سوت می زند پشت در
سایه ی کشیده ی استخوانی اش
بی هوا می بوسد
دهانت به دستش
دست هات گردنت پاهات
به دستش
می خورد جیغ هایت را
نفس.. نفس..
بی     هوا
تا کبود
تبی خفیف
حدقه ها را می سرد تا زانوهام
زانوهام
زانوهای پوک ام
پر از بخار
اسم خیابان یادم نمی آید
اسم هیچ خیابانی یادم نمی آید
ولنگار و مفلوج
مردی سقلمه ام می زند
سگی،
می شاشد به خلواره
نرم می شوند دندان هام
تکه ای غضروف
که باید تف کنم
جمعیت ولرم
هل ام می دهند خیابانِ سربالا را 
زنِ ریملی می پرسد حالم خوب است؟
و پقی می زنم زیر خنده
تف ام می پاشد به ریمل هاش
شادمانم
شادمان
غش غش
می خندم
به رقتِ کلفتیِ آلت/شیافِ این رعشه های غشی
این باد گنده که مانده به شش هام
بیرون اش نمی دهم
نخواهم داد
مردی تنومند با لپ های سرخ تنه ام می زند
گلویم خرخر می کند
خونی رقیق خیس می کند ران هایم را
آب می خواهم
آب
فرجه ای کوتاه 
صدایی که بگوید
خواب خوش.
خمیازه ای 
که جر دهد دهانم را
پلک هام 
که بچسبند به بخار
زیر آب
پوست می اندازد پرنده ای چاق
زیر آب
حباب های تشنج و چهره ی فشرده ی موشی مریض
امتدادِ نازکِ انحنای دم اش،
خیسِ ادرار

کمرم
می سوزد
 
صدای سوت
- 
تمامم نمی کنی چرا..-
- 
تمام نمی کنی م چرا..-
رحم ام
انباشته 
تخم - تبلت های شیری رنگِ چرب 
زگیل های عبوس
خوشه های دروغ
گشادِ مردمک ها
پلک هایی که نمی چسبند زیرِ مومِ داغِ دوش
خشک مانده زبانم
به این همه آب
سطلِ دستمال های خون واستفراغ
لکه ها
بگو چه قدر بی زاری از این لایه ی فرسوده ی پریده رنگ
که گوشت ام چسبیده
این تقلای بی نفس
کرکِ نرم و شرمگین اش
چربِ دست ها
- 
تمام
نمی شوی
چرا-

اضطرابِ حفره
خودش خودش را چاق می کند
مکنده و تار
سرخِ گرم
بچه کرده لای دستمال ها
گیاهی گوشت خوار
نوسانی ، مدام
نیمِ خودش را
می  خورد
نیمه اش

Wednesday, 1 May 2013

استسقاء




خوابِ من
 
زن بود
 پریده رنگ مثل صبح
وزشی ، برهنه
    بی گاه
من بوی گیاهی پوست تو را به خواب نمی دیدم حتی
شبِ خشِ صدات
و این وهمِ بنفش
که ببلعد ام
تمام


   به / برای   آدام
        (ع. ر)



لب

استخوان
دو بال

و پوستی که بوی تو را داشته باشد

پوستی که تو را داشته باشد

تسمه از چوب رها شده
رسم می کنند  ستاره ها تنم را
 
به فلک


لب
استخوان
دو چشم
سوزی که می درَدم
لذتِ تب


خواب رفته
قرارِ من!
انحنای نرمِ گونه اش
انحنای نرمه ی گوش هاش
گندم
گندم
شانه هاش
 بوی خوابِ گردن اش
آرامِ نفس هاش..

تن ام

گرمای مرطوبِ خونی گرم
بوته های وحشیِ پیچان : ساق هام
می سُرم به ران هاش
دردی رونده..
پوست اش ، 
می مکد  لرزِ مرطوب م را
آغوشش
ژرفا


مه
تمام شهر را گرفته
تمامِ کوچه ها
شام گاه
شیره ی سفیدِ خشخاش
زنجره
خون و خنجر و
  
بیتوته
می سوزد/می سوزاند چشم هاش
می درد و
می لیسد..
پناه


زیرِ نارون ها
پرنده ای
باژگون..
لب
استخوان
دو بال



می جهد شقیقه هاش

Wednesday, 3 April 2013

حمل نوشت




زبان ام سفید شده
پرتقال سرخِ  صبحانه
صبحانه ی یکِ   یکِ   نود و دو
.
.


حبه ها انگور نبودند
نمی بایست خوردشان
پیرزن فهمید
لای َم را که نگاه کرد با آن دایره ی تابناک
چشم های نخودی رنگ اش ریز شد
روشن تر
-
واه واه!
 نخوری شان..
و چیزی مالید به انبر
تکه ای که کنده بود برداشت
لای پاکت گذاشت
به دختره گفتم : واخ ! پس داد.. 
گفت الکل است، نترسی ها
گفتم: ها!


صبحِ یکِ یکِ نود و دو
سوزشِ حبه ها افتاد
خشکیده ها را کندم
تازه ها را مالیدم به پماد
از شکل شان نگفته ام؟
توت انگار
زیبا!
زیبا!

دو:
تراموا


من در مرخصی ام
دلم تراموا می خواهد
سوار شوم بروم سینما
شلوغ اگر باشد می ترکند حبه هام..
چه گندی!واه واه
پیاده می روم
سرِ راه
کوچه ی اداره مان
ماشین نویس بودم
 
تازه کار
رئیس که به صرافت زن گرفتن افتاد، منتقل شدم آزمایشگاه
شیفت شب
خرخرِ اروتیک لوله های شفاف
زردیِ رونده شان
هفت سال..
رئیس زنش را طلاق داد
برگشتم به ماشین ها
غریب شده بودند به این همه سال
پر از چراغ چراغ چراغ
آن همه نورِ دیوانه ، هول داشت
ترسیدم
چه کار می کردم با دست هام؟..
نخواستم شان

سوم :
توله ی سگ



حالا بهار شده
ببین چه نیشی دارند این مگس ها
پدر می گوید :عسل ات عقب ماشین جا ماند، توله سگ!
زنبورند این ها
و ریش دوروزه اش فرو می رود به گونه هام، وقتی می بوسد
من فکر می کنم چند وقت است صدایش نکرده ام  "بابا"
"
با - با"
 
این روزها خوشبخت ام،
 "بابا!"
مردی پیدا کرده ام که هیچ شبیه ات نیست
- 
سوای ته ریش هاش -
یادش که می افتم،
دلم 
ناقوسی دیوانه
که می کوبد..
آب می شود پاهام...
بابا! تا به حال آب شده پاهایت جز برای اسکناس؟
یادم هست..
دست هام جر خورده بود به شیشه
 وآب بود که می ریخت از دماغ و چشم هات
پشت اتاق.
چشم داشتی آن وقت ها؟
یادم کجاست..و می گویم: ثلام بابا
و می گویی: سلام باباجان
وچشم ات که چاقِ عینک شده بالا نمی آید از کتاب
- 
گوشی را می دهی ماما..
-
زبان ات این طوره چرا ؟
-
از پوزه بند هاست
-
ها.


چهار :
ماچه خر



دمپایی هام کجاثت؟
-مستراح..   گِل داشت.
زبانتان این طور شد چرا؟ چیزی افتاد دهن تان؟

- پوزه بند.  برای بلیچ کردنِ دندان هاست
"و خم شد به پستان های گنده اش ، دستمال را به تشت چلاند:"
-
ها! دردت نمی شه؟
(چرا شمعی که دزدیدی و چپاندی لای مشک هات پایین نمی افتد؟
ماچه خر!)

گاهی می شود،، صبح ها.
-
ها...  خو درش بیار.
واه واه
 واه
چه آبی! انگار اسهال
با چی چی راه میری به کف پوش ها؟؟
پاهام.
ها.

پنجم ششم هفتم : مستراح


مستراح خون داشت
بعد از سه روز که برگشتم خانه،

 بوی زهم اش پیچیده بود به راهروها
گفتم از آشغال ها باشد
کپک های یخچال
لباس هام
ملحفه ها

کاسه خون داده بود اما
یادم بود که نیمه شب صداش پیچیده بود به سیم ها
تا گوشم
کند شد نفس هام
و چند دقیقه بعد یکی در زد : آژانس
پیتزای نیم خورده  و فیلم نیم دیده جا ماند به کاناپه
لباس ها و آشغال ها هم
یادم به خون ِ کاسه نیست اما
چه رنگی..چه بویی.. واه!
چه جشن و سروری به راه  برای مگس ها
تا هفت، که برگشتم
سیفون کشیدم
مایع آبی را پاشیدم در و دیوار
کاسه ها
تن ام حتی
و دو روز خوابیدم
دهم
من از این زن می ترسم


زن چاق شده..
ران های گوشتی اش را لوشن ِ کاکائویی می مالد
و خواب می رود به آفتاب
تند می خورد
زیاد
- می ترساند ام..-


نشسته به کاسه ی آبی رنگ مستراح و مسواک می زند
 من فکر می کنم به رگه های زرد- قهوه ای ش
چای می خورد
دوش می گیرد
زنگ می زند
قیمه می پزد
تلفن را قطع می کند و
سیفون می کشم
و باز نشسته به کاسه ی توالت آبی رنگ ام
چشم هام را می کشد
ریزشان می کند
درشت تر
سیاه تر
اریب تر
گود تر
قرمزیِ لب ها را  می مالیم به هم
دندان ها را چک می کنم
همان جا می شورم
می خوابم اش

بیدار که باشم
خم می شوم به چینِ شکم
روی کاسه
نگاه به پنجه ها
پنجه ها هم  مرا
 تمامِ روز
 / شب

یازده
پاها.
 | |

می شود تمامِ روز نگاه شان کرد
روی کاسه ، خم شد به چینِ شکم
نگاه شان کرد
پنجه های معوج
و انگشت شست
که کمی پریده از لاک اش
همیشه چیزی برای شگفت کردن ت دارند
پینه ای، سمی، قوزی
شیره ی گرمِ تاولی، یا پوستی جدا

نفس هایی که تنگ می شود
و خونی که به مغز
کلفتِ ناخن ها

از پا در آمده ام.
از پاهایم،،
درآمده ام.



دوازده : احشا

راه که می رود
غذا که می پزد
خیس که می شود
ران های چاق اش را که لوشنِ کاکائو می مالد
تمام روز که زیرِ آفتاب  می خوابد
لب می گیرد و عطرهای شیرین می زند
جنون ِ داغِ  ماهیچه های تنبل اش
و آن شکمِ گوشتی
که آب می سازد
.
نگاهش می کنم
غذایش می دهم و باز نگاه
که می جود
حواس که ندارد تندتر
می خوابانم ش

 دلم می خواهد احشایش را بپاشم



سیزده :
پنیرک

دیم پنیرک ها را دم کرد به آب
فروخت به آدم ها
من آن گوشه رنگ می زدم و می ترسید پاهام
به من هم چای سه طبقه داد
بعد بال کباب کردیم
به بوم
چای ساختیم
فیلم دیدیم
دیم نبود
مادر انگار
می گفت منچ بازی کنیم
گفتم بخواب
گفت بخواب،،
بعد بیدارت می کنم که چای بنوشی
و خواباندم...
توی خواب پدر بود که فال می گرفت هی
کافکا می خواند
و توی آشپزخانه دنبال خوراکی می گشت گهگاه
علیرضا تب داشت
تکست دادم  آدام
نرو فرودگاه
پایینِ خونه زن ها جنب و جوش می کنند و مردها آروغ می زنند
بساط کرده اند کنار کانال
کسی گونه ی پسربچه را گاز گرفته
ریشِ حناییِ چند روزه اش
جای دندان هاش..
می لرزد شانه هام

چیزی نمانده از سیزده
بیست و سه و سی و پنج دقیقه
می پرم از خواب، با صداش
خنک، روی سینه ام،
تا بغض..

صداش می ریزد و
دلم ،

ناقوسی دیوانه
که می کوبد..
قرصی آب می شود
 
- در دهانم -
زبان از خوشی می جهد..

زنی
گل های دامن اش آبی
ریواس می چیند

به ملافه ها

Sunday, 13 January 2013

برادر من به سی نرسید.
شش ماه به سی سالگی ش مانده بود و نمی دانستم گوشت ِ فاسدش به جشن زمستانی امسال مان رسیده است یا نه. به استخوان هاش امید داشتم. استخوان های درشت و مردانه اش . سرما ولی رحم نداشت. خواستم بخوابم به سنگ، آب شوند یخ ها.. به دست هاش فکر می کردم. به بافت گندیده. می خواست جمع شود در خودش؛ سنگ نمی گذاشت . سردش بود. این را خواب دیده بودم. که پای چپ اش درد می کند ؛  و بیدار که شدم پای من هم. انقدر که توان راه رفتن نبود.  می دانستم سرما با استخوان هاش چه می کند.خواب رفتم به سنگ ؛ روی استخوان های ترکیده از سرما  و موهای سیاه و  تابدار...
 بعد ،  پیرمرد آمد. با برس ِ بزرگ و کثیف اش؛ و افتاد به جان ِ یخ ها. انگار تمام ِ چیزی که پسرش را می گرفت همین لایه های یخ بود .چمباتمه زده بود و به زحمت شکم بزرگ اش را بر زانو می چرخاند. تقلایی به رقت انگیزی ِ حشره ای درشت که به پشت افتاده باشد ؛
 می سایید.. می سایید...  چنان که چهره ی خندان روی قبر هم ، رو برگرداند ...

توان ِ گریستن نداشتم.



شنبه
بیست و سوم دی ماه
سی و چهارمین زادروز ِ رضا

برای میترا

Saturday, 3 November 2012

سیزده

بعد به دست هات فکر می کنم که چه پیر
سرمه ای ِ پا روی پا
و پوستم می لرزد


شنبه
سیزدهم آبان ماه ِ هزار و سیصد و نود و یک

به سیزده  / برای آدام



چشم ِ راست ام می سوزد
پلک ها
حشرات نازک ِ سوخته ای که می لیسند کزخوردگی ها را
خواستن بی رحم است
چشم ها :
دو زخم ِ باز

گاز را می بندم
خواب چوب های دارچین
صبح ِ تعطیل ِ صبحانه های گرم
درد  پاره های رویا
بلورهای نور ، به خاف ِ فرش
زن ات بوده ام؟
گرم و کهنه
بی نگاه
لبخند
و دست شویی هیچ وقت لامپ نداشت
سوسک ها از بوی ترس ِ تن ام به تاریکی خواب می رفتند ،
من به کمر ات
خیس و چسبناک
لب هام به کتف ،
مرد ِ مست
کبود ِ مکیدن
زمان که معلق میماند به تاریک روشن ِ اتاق.

- مرد ِ لامپ فروش چه دست های بزرگی داشت ..


زیر ِ لحاف سیاره ای هست که  هوا نمی خواهد
گرما دارد و آب
جغرافیایی نادر
نیک از برای مردن
نفس  نفس
خفه شدن
.
باید بدوم
بدوم ، بدوم ،،
کند شده
علف باشد انگار
دست چپ ام خوب کار نمی کند
زردپی تا کشاله ها :
سوزن..سوزن..
گلوگاه

منحنی های ساده عذاب می شوند
دایره های یک شکل ِ خندان
با رگه های زنده و رنگ ِ مزخرف شان
وامی دارندت بمانی
بخواهی
بخندی
بمیری
رگ (دست) به رگ (سنگ)
پا یا پای
.

گیاهی هست  به حیاط
میوه هاش : مروارید
گوشتی و آبدار
عصرها که آب اش می دهی
برگ های شسته
و من چه دلم می خواهد بمیرم؛
دلت می خواهد، بمیرم..

چهره ی پیر ات که برمی گردد.

 کلمه است.
 منحنی ِسخت ِ عین که آزار ِ حلق ، گاهی

لام ، که به آن هیکل درشت چشم های مهربانی دارد
و
ی -
که زبان اش را ربوده 

« یکشنبه
نوزدهم ِ ماه ِ شش»
 .
 نوک که زدم ؛ جوهر ِ بنفش رنگ ِ تو داشت.  بوی گردن ات .. عرق ِ طپش هات. خیس شدم. خیس می شدم. دست هام  سِر می شد. انتخاب نداشت.  دست نداشتم.  بال.
 فرح می گوید : "خوابت دیدم عسلک!.. "
خواب ِ انار.
پلک ام سوخته بود. شب که برگشتم مالیدم اش به پماد. چه نازک کز می خورد!  دلم خواست. فندک اما دیگر هو نکرد. می ترسید بکشی اش. سفت درجه اش را نگه داشته بود و می گفت : لاو! حتی وقتی خواستم. حتی وقتی می خواستم. امان داشت. برای همین گفتم شبیه اید. مثل هم کند می شوید.. می سوزانید.. خودخواه
به پلک ام پوست نو افتاد. ابروها..
فندک ماند



باید پنهان اش شوم 
یکی از مردهای خسته ی صف طویل یوسف آباد

نیایش – ایرانپارس
نیازمندی های صبح تهران
دکه ی روزنامه ها
نیمکت
خاکستر ِ چراغ

ماش می پزد
لبه ها : برف 
سوت ِ خیس ِ اسفند
سگ زوزه ی باد لای در
در را که می بستم...

سکوت ِ نحس

سیزدهم باید باشد

Sunday, 21 October 2012

دریا همه مان را خورده ست




اون یک پری ِخاکی بود
با باله هایی کوچک
که به واژن اش وصل می شد
پری ِ پیری که  راه رفتن به آب خوش داشت
شنا ،
به سنگلاخ

غروب ِ
یک شنبه ها


- برای تو 
       "دیمانژ"



شهریور
خون ِ غلیظ آهسته چکید..
چند قطره ،، قهوه ای
خیس اش کرد
ضعف افتاد
چیزی از دست می داد. کنده اش می شد چیزی
می ریخت...
درد بود که می پیچید.
بیرون می ریخت درون اش
رحم اش ، خسته ی سنگینی ِ کرخت
ول
شل می کرد و خون ِ غلیظ
آهـ سـ تـ ـه راه به انقباض ِ عضلات پیدا می کرد
می چکید
می چکید

آسمان : نارنجی
شهریور.
آلوی زردی که خورشید
ماه ِ شیش
ششش..

زیر ِ پتوی نازک
به لرز چسبیده اند زانوها
نوک زده پستان
درد ،
استخوان می خراشد
پشت شیشه جانوری می خواند..
نیم چرخی و      به بالشی تکیه داد
پنجره..
پانزده دقیقه ،،

 و به اولین داروخانه می رسی

- ساق هایم را می تراشی؟
ساقه های نازک ِ مویی ام
برای تو آورده ام
لا.. لا لا لا...
جانور
می خواند

شش دقیقه،
     داروخانه..     تا خانه؟
 تاریک روشن ِ اتاق
 به سختی راه اش را تا تخت پیدا کرد
آرام ،
 فرو افتاد
چراغ های گردن دراز
نور زرد ِ اتوبان
به صندلی عقب
تو از درد  به خودت می پیچی
داری از درد به خودت می پیچی
آن سو تر
صد متر آن طرف تر
 آب
بیا بالا
الان است که پل را جمع کنند پری
از من جز بوق زدن چه کاری برمی آمد؟
آژیرهاند که همیشه بی موقع می رسند
له می شوی..
کلیه نبود
تخمدان
چه لذیذ دردی!
عفونت چربی های احشایی
تنگی ِ مغز
قد ِ بیمار از نوک بینی تا مقعد با متر نواری اندازه گیری شد
برشی طولی به روی خط وسط شکمی
و چربی های اطراف کلیه ، چربی های اطراف تخمدان و رحم
 و بافت چربی اطراف مجرای روده
که به صورت طولی همراه با عروق خونی از سراسر بدن جدا شد
چربی ها پس از جداسازی بلافاصله با ترازوی دیجیتالی وزن شدند
پُر کردند..
احشا

سپس پوست بخیه خورد و جنازه در جای گرم قرار گرفت تا به هوش بیاید
کسی مامور دنبال بازی با غضروف ها و جمع کردن ِ مفاصل ِ بازیگوش
کسی مامور چشیدن  وکشیدن ِ لکه های سفید ِ زبان ِ بزرگ و کوچک از حلق بود

پَری!  دست و پا نزن ، پُری!
شهرها پُر ات
نفس ها..هواها
آدم ها
ببین :
لب درآوردی..
هیچ کس از آن روی آب نیامده است
آب ، آب نیست
آب که نیست
خون ات ست
خونه ات
پری پری پری
بی قرار ِ من  پری!
توی شیشه ، چروک ها ،،

کف دست هام
حتی اگر تا ابد بسته بمانند
نق نزن
بوی پوست گرفتی پری ِ من
یک پا
دو باله
آب..
آب..

باله های لزج ِ آبی
قدم می شمرد
پری


قول داده ام که پرزها را نگه دارم
داده بودم
سوختند..
پری

یک باله
دو پا
پرز پرز پرز
هواها
ها

آلوی شهریور
قدم های سرخوش اش را می خورد
پری ِ خاکی
دو باله
یک پا

بتراشم ساق هایت را...

Wednesday, 10 October 2012

" آ "





"مردم می دوند و از هم جلو می زنند. سگی پارس می کند.
چه آرامشی : سگ. "

(ریلکه - دفترهای مالده لائوریس بریگه)




جسد را به آب گرم و شراب شستند
مردی که هفت انگشت داشت
پاهایی نوک تیز
و احتمالن
گندیده ی احشا
من خواب ِ خون می دیدم که چکه می کرد دماغ ام
خواب ِ مهره های سیاه
می خندیدیم از درد
کسی
 به تجاوز
 قلقلک ام می داد
ها ها !


                آدم از خون خودش هیچ نمی داند
                آن مفردهای غایب بی شمار..
                                                  
(مرا به خودت  بچسبان)


پدرم دردانه ام کرده
پیراهنی شکیل که قوز گردن ام بپوشاند
که یادم بماند چرا از مردم بترسم
از دست های بزرگ شان
رهگذرها..
سلام کن
سلام
همه شان
مفردهای غایب بی شمار..

به خودت بچسبان ام .. امن ِ من!
مرا به خودت بچسبان

کدام سوراخ بخزم که نباشی؟
زهر ِ خواستنی ِ خواستن ات
باریک ِ انگشت ها
کجا؟
کی تجاوزم کردی؟
کی تجاوزم می کنی؟
بازی کجاست..
 
تمام ِاین سال ها را شاشیده ام به چهارگوش ِ لانه ام
 قلمرو ِ مرطوب ام
پناه ِ ملافه هام
چرا بیرون ام می کشی؟
لباس هام..
به خودت می چسبانی ام ..
 چرا؟



می خواستم بگویم :  " آ "
         " آ "
        " خ "
بگویم "خوشبختی" دارد خواستن ات
ضجه دارد
ترس دارد
سفته شده رگ هام
مفاصل ام
لا به لا
- کیسه های کوچک ِ کافور -
ترکیدن شان
بین ِ دندان هات ..
می توانستم بمیرم
بخوابم ،
 عمیق
جان بدم
بین بازوهات
بازوهای محکم ات
یکی از همان صبح های زود که فرار می کردم
چاقوی کوچک ناخن گیری ام
خون ام
خون ِ من !
 
                             -آدم از خون خودش هیچ نمی داند-
 به خودت ،،
مرا ..



همه چیز خوب است
خوب
همه چیز.. 

و ترسناک تر  چیست؟
ترسناک تر از آرامش ساکت ِ دست هات

 تن ات :

  زخمی،
     که نخواهم کند .
آب ِ گرمی که  به رگ هام
می ریزی
بی صدا
وحشی
بی صدا
به خودم بچسبان ام
 بدوز ام
پاره کن
آ "
آ "
تا کی می مکی آب ِ تلخ ِ چشم هایم را..

آدم از خون خودش ،،
می هراسد

آ..

آن لکه های قرمز ِ بی شمار