Monday, 20 April 2015

ساعتِ دل‌پیچه




درخت
زبانِ زبرِ حیوان است.
سکوت اش : مشامِ دایره‌ی جانور
که دورش می‌چرخد و
 می‌شاشد..
شاخه‌های هرز اش اما 
قرارِ پرنده‌ها‌ی آواره‌‌ اند
نا-لانه‌ ی چوزه‌های گرسنه‌ی  پار و چهچهه
آن میوه‌های کُرکیِ سوخته،
با دهان‌های کوچکِ کِرم‌خواه شان




لثه‌هایم ارغوان است 
جوانه‌ای به شاخه‌ی نداشته
تا گیاهِ  نیلیِ رگ‌ بترکد و
عشق،  در پوسته‌ی پفکی‌‌ِ بی عین اش
شق شود.
پرنده‌ی توی شیشه
پرنده‌ی سرگردانِ کوکب های بنفشِ قیلوله و
کپک‌های کبودِ سهر
زیرِ بال‌هایش دو عمارتِ گوشتیِ پنج پَر درآورده
-زمخت-
شبیهِ دست‌های پدر
وقتی کال-ریز ها را جمع می‌کرد
برای دخترش
یکی از دخترهاش- همان که آبِ دهان اش  می‌رفت
و تمام روز، خوابیده بر سمباده‌ی چوبی ش
 - که
 بوی ساج داشت -
با لاشه‌ی جوجه-پرنده‌های هبوط
 بازی می‌ساخت..
تا عصر، دست‌های زمخت آب بپاشند
به سنگ ها و حشره‌ها و     میوه های سوخته‌
و فواره‌ی خون و کف،
بوی آجرهای نارنجی و درختِ بی‌ریشه را درآورد..
بوی خیسِ گل‌های مروارید




خواب دیده‌ام؛        خوابِ درخت
دل‌پیچه اش..

رعنا لباسِ مرا ‌پوشیده بود
گشاد به نزاریِ تنِ شبق اش
 می افتاد..
کبودِ سرما
گفتم : چه مطبوعی.. مرغِ مینا!
دست هاش باریک و انوک 
ناخن‌ جویده
-  دندان دارند مگر پرنده‌ها؟
و بازوی لیزِ رویا
بینِ خارهای استخوانیِ لثه‌اش
ساعت‌ام شد.





Sunday, 22 February 2015

آزفنداک





دیشب 
از قوزِ کوچک آب می چکید..
جانور خوابید
قوزِ کوچکِ پیشانی هم.
آب اما، تا صبح به تقلا..
آبِ  کدرِ سرخ
کدرِ سبز
کدرِ نیلی
قهوه‌ای
مجنتا
بنفش...

آفتاب که زد،
پیشانیِ راستِ جانور،  پرنده‌ی سنگ بود.
آزفنداک : پیشانیِ چپ‌‌‌اش




Saturday, 7 February 2015

" آ "




" آ " هوای مرطوبِ خودش را داشت
جزیره ای چوبی
تابیده
میانِ گِل و تلخآب
پشتِ شیشه های لب‌پَر
پشتِ کاج
- که  تا تهِ آسمان تنها تر-
میوهاش هوا
خارَکِ  دیوانه
ابرک های مجعولِ  آبی-بنفش
 حباب‌های  مرگ‌ِ
" آ "یِ
 کوتاه





برای آترا

Wednesday, 4 February 2015

باغِ زیتون





کم‌کم زیاد می‌شدیم
بوته ها و بوته ها و برگ‌های کیسه‌ای مان
ما
   که گوشت‌هامان زیتون..
چه بوی زُهمی بود پس؟
چه بویی..
                        - پشه ها-
چه بویی..
هاه.. اینجایی پس ؟
هیکلِ موذیِ دودناک
گرگینِ من!
کِز خوردی آخر
زیبای عجیب

باغِ زیتون‌ام..

.

زمستان
هیکلِ دود اش را آهسته  می‌تکانَد
دستِ کرخت‌اش زیرِ ژاکت 
نانِ پنهان
- لمس-
خیال‌اش آرام
چه نکبتی‌ست بهمن
رقصِ پشه‌های بلور اش..
جانِ بی‌جانِ آفتاب : کمانچه‌ی مویانِ عزاست
زیتون‌های گوشتیِ بهمن ماه،
 طعم‌ شان
همه حلواست.


گربه‌ی پیر خود را ناپدید کرده
رفته ،
توله-پرنده‌ بزاید 
که سی ساله ‌شود امسال.
نمی‌فهمی حلوا.. بس گرمی و شیرین
حلوا!
دهانِ بازِ تشنه گلایول نمی‌خواهد
سرد اش است
غر نمی‌زند..
از سرماست،
که ناپدید می‌شود به نورِ زرد
با پشم‌های چسب‌ناک اش
زرد-دودِ شهر.
رنگ‌ َش حلواست
که بر‌می‌گردد..
پاهاش می‌لرزد و
قرقاول
هزار هزار،،
پر می‌زنند..
لِنگ‌های لاغرِ لُخت شان هوا
قُل قُل می‌کنند
انگار نه انگار که گربه‌َک یخ زده
کبود شده شهر
             -غبارِ بنفش اش-
زیرِ آفتابِ کُند
باغِ زیتون
گرم ُ
آ هسته

می‌سوزد
می‌سوزد



Monday, 5 January 2015

جِیلان




نیمه!
تو هیچ تمام نمی‌شوی
گرسنه‌،        نان می‌مکی
نان ‌َم
ابرِ خاردار َم
 باد - مویه ات
شیهه‌ی بی‌دندان‌ َت، که بر‌نمی‌گردی..
هرزه!
و برمی‌گردی و           رعد می‌خندی
زنگوله‌هایت..
زنی
نا-زنی بس!

خانه می‌خوابد 
روی برگ‌ها
خارِ نرمِ خفتن‌
 بو،
اتاق را مثلِ درد می چرخد
می‌جوشد هوا 
می‌جوشد عقربه
چشم و
پوست و
تک تکِ
استخوان‌های
تخت،
می‌جوشد.. می‌جوشد..
- ملال ، می‌جنبد -
 لب سوخته
  پس چرا.. چرا.. چرا نمی‌گندی َم؟
کدام جادو/ لعنت/ معجزه‌ی  گه نکشیده‌ لای جرز نفس می‌کشد؟
دیوار نیست..
دروغ می‌گوید خواب
تا چنگ ‌بزنم پیِ بو ، پوست می شود
پوست َم...
خونِ زیرِ ناخن‌هام
ناخنِ صبح ام..
زخم که دروغ نیست
نور بزند، گوشت می‌شود دیوار
حیا ندارد شب
دروغ می‌گوید
دروغ می‌گوید
می‌چرخاند‌ َم بوی‌ خواب َش را
تا پوست بشکفد،
از خواستن..
خشک و
سخت دل و 
یاقی.. 
آن سوی دیوار، بو ست
می‌گوید-
آن سوی پوسته‌ی لعنتی ..

و ناخن می‌کشم

باد ، می‌خندد
بادِ یکشنبه
که چنارهای پیر از برایش لرزیده‌اند
چنارهای کجِ نیم سوخته
 مایل، همان‌طور
 پوسیدند
تمایل شکم‌های خوشبوی پوک‌شان را ترکاند.
یکشنبه‌ها ،
بوی سوخته‌ی چوب می‌شنود
علفِ لرزِ پره‌های بینی‌اش..
سگی، لیسه می‌کشد به زخم
می‌جهم..

ما سه لیوان داشتیم. من‌ُ ، انار‌ُ ، عرق‌ُ ،  و زنِ ترکمن ام : جِیلان. لب نداشت جیلان که لیوان. روسری بود. بلند، تا مچ‌هام.. می‌پوشاند. دراز می‌کشید و، خانه می‌خوابید روی گل‌هاش. گل‌های درشت‌اش ، پناه..
تا رفتن ،، ماند روی تخت.. مچاله،، ماندن خواست. گفتم: رومیزی‌ات می‌کند زیبا.. پاره می‌شوی... حیوان است.....
همان خواست.
بی من حتا..




چیزی سوخته
آتش‌فشانی مومیایی
آویخته
سیم و حباب و اشک
پاره‌های جیلان ست :
چلچراغ ِ خاموش
چکه می کند چرکِ سوراخ
سوراخِ  سَر اش
-که حباب شده-
سوراخِ  دست‌ها ، پاهاش..
جلجتاست اتاق
باد که می‌پیچد‌‌ 
می  دَرَد
نور است واشک و زوزه 
باغِ چلچراغ

دندان دارد
بادِ   وقیحِ   یکشنبه




Sunday, 16 November 2014

من دخترِ ساکتِ نیمکتِ دوم ام خانم پورحسینی



در میـان هیـچ نمی یـابـم از این مجمع وهـــم
لیک بــر هـــرچه بپیچــــم کمـــرت می گــردم
(بیدل)


سیزده روز پس از رگبار
شهر هنوز بوی نا دارد
زوزه ای خفیف می لرزد با برگ ها
بوی نارنگی و عسل
ساعت زنگِ شش و پانزده دقیقه اش را می زند
شش و بیست
شش و بیست و پنج
شش و نیم
صبر
صبر کن لعنتی!
من به این بو معتادم..
نورِ زردِ سنگ هایش
هنوز پلک می زند..
نمی فهمی؟
لامپ ها را باز می کنی
سایه هامان..می پاشد

پایین پاهایم چیزی  نفس می کشد
راهروها را می دوی..
تو که ساندویچِ کوچک مرغ ات را نخورده ای
و روی دست هایت گلِ سرطان می کشی
گونه های کم رنگ ات..
مرا نمی بینی که مثل ماهی  سریدم ات؟
 رگ های نازک ات را پاره کردم 
 و چون زالویی ، مکیدم ..
مکیدم..
حالا
حالا بوی ادرار و خرگوش ام
من دخترکِ  نیمکتِ  دوم ام؛  خانم پورحسینی!
همان که ثلثِ دوم ،
تک تکِ  تک هایت را به جان خرید
پشت سرم،
زینب و نجم السادات و حسنا نشسته اند
بوی گندشان را هنوز در مشام دارم
تو با آن قد دراز و نگاه کوتاه ات ، روی سکو ایستاده ای
و حسنا برایمان قرآن می خواند
با صوت زیبایش!
حسنا چه شیرین آدامس می جود ،
و تافی های صلواتی پخش می کند.
نجم السادات ، بزرگ روی تخته می نویسد :
نـــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــم
و زینب میان چادر سیاه و بوی ترشیده ی بدن اش
به نهار ظهر می اندیشد ،
و ترشی خانگی مادرش...
منم
همان دخترِ ساکتِ نیمکت دوم ام خانم پورحسینی
وهنوز به خاطر می آورم
یهودی پلاسیده را
که مثل قورباغه لابه لای برگ های استخر می جهید 
و همه را  پپسی مهمان می کرد
حتی آن پسرک که  بی آزارترین بود
وچشم های درشت و نگران اش
بی اختیار میان پاهای پیرمرد دودو می زد.
سیزده را با خودم کشیده ام
از گچِ دست های تو
تا آب دهان و دماغِ پیرمرد
سیزده انگشتِ بی ناخن
کاشی های آبی را چنگ می کشد
بازی می کند
می بینم که با پدر حرف می زنی
خشک شده ای
و لبخند ات هنوز از سبیلی جوان و سیاه آویزان است..
سوزن ام می زنی
می سوزم..
و از این خواب به خوابی دیگر می جهم.

حالا آفتاب افتاده
و پنجره ها مهربان ترند
برای خانه موسیقی گذاشته ام
از من دل گیر است، که این همه خرابه و متروک رهاش کردم
شوفاژهاش را از کار انداخته
آرام و سرما زده
تمیز اش می کنم

-روزِ آشتی ست-

نارنگی هست و برف و عسل 
و لثه های خونی سیب می خورند و می خندند
مرا که نمی شناسد 
عینک اش را برمی دارد
گمان اش نوعی خوراکی ام
از بقالی می خرد
یا پمادی زرد رنگ
به سبابه می مالد،
که درد می کند.
باقی ام را می اندازد پیاده رو
عابرِ بعدی بخورد
/
ببرد
/
بمالد..

توی خواب،
پوستِ نارنگی ام
قاشقِ مکیده ی عسل
خون ام، که روی برف خشکیده
من دخترِ ساکتِ نیمکتِ دوم ام ،
خانم پورحسینی!
همان که جای پوست ، پر داشت
همان که با موهای بلند و پرهای کنده اش جارو ساخت
و خونِ خشکیده ی برف های خیابان ِ بلندِ مدرسه را
سیزده سال ،
سیزده بار،
 
تکاند.
دخترکِ ضجه و پینه و سالیسیلیک اسید
خانم پورحسینی!