Thursday, 5 January 2017

سیصد و سی و نه




"اوایل برایم سخت بود سرم را به این صندلی راحت تکیه دهم؛ چون روی روکش سبزش فرورفتگی خاکستری کبره بسته‌ای هست که انگار برای هر سری مناسب است. تا مدتی حواسم بود که دستمالی زیر سرم بگذارم، اما حالا خسته‌تر از آنم که این کار را بکنم؛ فهمیدم همان‌جور که هست خوب است، و آن اندک فرورفتگی درست برای سر من ساخته شده، انگار که اندازه‌اش گرفته باشند."
راینر ماریا ریلکه/دفترهای مالده لائوریس بریگه



من آن لکه‌ی کبود را سیصد و سی و نه روز بر سینه داشتم
آن زیبای بنفش،
با رگه‌های سیاه‌رنگ‌َش
که می‌دوید به کتف و شانه‌‌ام
تا گلوگاه
و خطوطِ ریزش را
-چون خراشه‌ای دلخواه- 
می‌پاشید دور چشم‌‌هام

من با لکه‌ی کبود‌م به سینه
سیصد و سی و نه روز دویدم
 -بی‌امان- 
چنان که بادِ مغرب عقب ماند..

سیصد و سی و نه روز/ماه 
سبک‌تر از  دبور
تا جان‌ام را مثل علف،  فرو کنم به بازوش
آن خاکِ سوزان

زمان، میخ شده به شامگاهِ یکشنبه‌یی فیروزه‌رنگ‌
دو ابرِ رام
سیصد و سی و نه ماه/سال است بر شانه‌هایم می‌بارند
علف روییده به خاک‌ 
خاکِ زیر ناخن‌هام.

سیصد و سی و نهمین زمستان است
شهر، زیرِ مه-دود گم شده
دایره‌ی خاموش، سبز می‌شود
می‌دوم
به آن‌جا که ایستاده‌ام
آن‌جا که ایستاده بودم و گفتم: "چه اندازه‌ی منی!"

و کبود، بخار می‌شود از چشم‌هام...

Sunday, 4 September 2016

گوشِ زیباتر




اتاقی بی در
بی پنجره ، بی سقف و کف

تگرگی از نام،
آن سوی هفت دیوارِ کُرکیِ بنفش

                     -پشتِ آن پنجره‌ که تورِ سپیدِ چرک-مُرد داشت-

همه مذاب بود دلِ شمع
پشتِ دیواره ی نور و قرار
آن نازکای رام
استخوان‌اش آب می‌شد
می‌گداخت..

"بوی اش را می‌شناختم
تلخان،
که می‌رسید..
بوی آفتاب‌خورده اش،
به تاولِ سپیدارها
و خش‌خشِ برگ‌های بلازده
زیرِ پنجه‌هاش.
کندوی بالدارش بودم
عسلِ پُر نیش
می‌لیسید و در آب می‌پرید"

                -بوی زهر و آب -

هی ،، تموز!
ماه موحش!
بوی اش که پیچید،
یادم بیار:
الهه‌ی موج‌دارِ برگِ بو
خشکیده
بر دارِ چوبینِ شهریور.
درخت، بارِ مرگ می‌دهد
عقربی با گل‌های سرخابیِ خواب‌ِ من
با گوجه‌ها و قارچ‌ها و گوشتِ پرورده اش
در شعله می‌شکفد
و نور و خاطره سیخ می‌کشد.

شاخه‌ها را یادم بیار
که با هر پشکه 
جیغکی می‌کشیدند و قهقهه می‌زدند
و برای بادِ مشمئز،
دُم تکان می‌دادند.

بویش که پیچید
یادم بیار تموز
تا  بمیرم از نو
و این بار، روی گوشِ چپ بخوابانم 
سری که بر زانوهایم جا مانده..

روی گوشِ زیباتر

Sunday, 22 May 2016

اَزَخ






"اَزَخ ، شکوهیدنِ ویرانی‌ست. میراثی جنون‌انگیز، که تراخمِ چشمانِ مرا هزارساله می‌کند. آن لحظه که شب 
-با سیاهیِ بلعنده‌اش- اغوای رنگینِ نور را می‌بلعد و شبی دیگر می‌زاید: ازخ همان است. آن دگردیسیِ ناشدنی، آن حادثه‌ی مطلق ؛ لحظه‌ای که سوراخِ تاریک و عبوسِ دوربین قاب‌اش گرفته ، و مرگی جاودان به پوسته‌ی ژست‌گرفته‌ی محکوم‌اش داده‌ست.


آن‌ها مرده‌اند، آن پوسته‌ی تحریف شده عزیزانِ من در آلبوم‌های قطور خانوادگی، با لبخندهای خشکیده و چشم‌های مغلوب‌شان ؛ و تنها شرارتِ عکس‌هاست که لکه‌ی نور-‌دیده را جا‌به‌جا می‌کند، تا نزدیک‌تر : تقلای ناملموسِ سرانگشتی ، تصنعِ آغوشی ، سترسایِ هولناکِ شادیِ چشم‌هایی که در مرگِ خود کامل‌اند، به آنی که دریچه‌ی تاریک هزارباره‌اش کرده ست. تصویرِ محض : چنان بی‌عطوفت ، که حتا منِ این من‌های تحریف شده‌ را دربرنمی‌گیرد . تنها به ابژه‌ای هولناک‌ بدل‌‌اش می‌کند: چشمانِ تاریکِ ژستی خوب؛ با شاخ‌هایی گوشتی که شکوفه‌ی پیشانی و شانه هاست‌.
ازخ روایتِ درد نیست ؛ هم‌چون معنای واژه اش : دانههای سختی ست که از بدنِ آدمی برآید و درد نکند..
برقی از یاد. زگیلی درشت، بر زمختیِ تنی که از قلقلک ِ زخم‌هایش‌ به خنده افتاده‌ست.
ازخ جسارتِ تماشاست."














Thursday, 17 March 2016

ابرِ رام



هوا آبِ ولرم است.
میوه‌ی سختِ زخم و شهدابه،
شهدِ دلخواهِ اسفند :
آسمانِ سیاه
براق.

" برایم از حوت بگو..
ماهی‌های کبودِ کوچک‌ات که می‌جهند
تا جان دادن "

ماه می‌خواند
ماهِ موحشِ صبح
بالای برهوتِ مسکوتِ زمان
پویه ی باد لای شاخه‌های تر
تا چکیدنِ ابر،  لرزِ برگ‌های ورون
جادوی بو
و آوازِ تب‌ناکِ
ابرِ رام

"خوابِ خانه می‌بینم"

پیش از آفتاب می‌رسم
گرگ و میش
کلاغ‌ها هلهله می‌کنند‌
و سراشیب، شوقِ زانوهایم می‌شود
شرشرِ آب
عرقِ سرد ام می‌دهد.
- نکند خانه‌‌مان نشناسد َم-
 درخت‌ها اما طوری تکان می‌خورند، انگار نه انگار
انگار تمامِ زندگی‌های گم‌شده‌ام را سرازیر شده ام،
از بوی نان و بقالی و نعنا،
تا خانه‌ی کهنسالِ متروک‌
خانه‌ی نداشته‌..
که دیوارِ پشتی‌اش سبزِ زیتون
گلِ مروارید    پنجره‌هاش

 من لبخندِ درخت‌ها را از تکان‌هاشان می‌فهمم.
 لرزِ نامحسوس شاخه‌هاشان به خنکای برف‌دانه‌ها؛
 و کلافه‌گی پوست‌شان زیرِ آفتاب تموز..
خانه اما ساکت است. نگاه می‌کند.
کلید ام را نمی‌شناسد،
نشناخت هیچ‌وقت،
قفلِ همیشه خراب‌‌اش.
سلام می‌کنم تا برایم لبخند بزند
زیرِ پلکِ پنجره‌ی چپ‌اش پروانه‌ی سیاهِ کوچکی خوابیده
و پشتِ شیشه‌هاش هوای مانده‌ و ملایمی می‌چرخد،
که نه گرماست، نه سرما
هوای چینِ دامنِ زنی که سبک‌تر از عطسه‌ی غبار،  پله‌ها را سرازیر می‌شود..
خانه نفس می‌کشد،
پیِ بوی دامن‌اش
و ریه‌های چوبی‌ صدای زوزه‌ی باد می‌دهند.

"برایم از جوانه‌هات بگو
جوانه‌های کُرکدارِ بنفش..
قدرشان را می‌دانی؟"

 دستی پنجره را باز می‌کند
زنی با دامنِ بلندِ خاکستری
 تاجی از یاد
و خلخالی از گلِ مروارید
-خاک به چشم ام می‌ریزد-

جنازه‌ی خشکیده‌ی پروانه در باد می‌رقصد؛
کلاغ‌ها کِل می‌کشند...


Saturday, 12 September 2015

شامِ آهسته





چله شکسته..
آفتابِ سرد ، نشسته بر شاخِ بریده‌ی سرطان.
من چایِ سفید می‌نوشم ؛
و برای دخترم لیف می‌بافم.

رگی بر شقیقه
مورچه‌ای روی کتف اش..
سال‌ها راه می‌رود -
شبیهِ آفتابی که پهنِ روزی زمستانی شود
شبیهِ اسفندِ پیر
دخترِ علف ام
با خونِ سرخابیِ تابِ موهاش
دورِ کوچک‌ترین انگشتِ بریده..

برایش شال می‌بافم
برای پرنده‌ی گم‌شده‌ی گلوگاه اش،
 که می تپد..


برکه یخ زده
آن سوی شیشه ی نازکِ آب
دخترکم مثلِ نور می‌بارد 
به خنده
و دست هایش را تکان می دهد.
                         - برایش جوراب...-

نشت می‌کند سرخابی
 روی برف

طناب می‌بافم.



Friday, 14 August 2015

باغِ نیمه شب


 برای آدام 





یکم : کوسه ی شکفته

فصلِ انجیر است.
درختِ زود خزان
شپشک‌های ستاره‌ای اش را می‌شمارد
جوانه‌ی جویده‌ی شانه‌ی چپ‌اش ،زیرِ آفتاب..
    -زبانِ پرنده، ترکیده
-
سوزان و شرحه شرحه ؛ بزرگ می‌شود.
سخت است بی‌خوابیِ زبان درشتِ را در دهان جا دادن،
دندان‌ها رد اش می‌اندازند..
 -انگار کن کوسه‌ای دمر به عرشه-
سنگینیِ جان دادن اش
می‌گدازد..
.
کوسه‌-برگِ سوخته‌
کناره‌هاش آهسته زرد می‌شوند،
زردی می‌خلد به ترک‌هاش..
           - می‌دوم، زیر آفتاب
-

تا بیفتد.


دوم : بنفش

چشمِ پیازِ من
لایه لایه بنفش
می‌گرید از بوی خودش..


هفتم : یشم

صدایش را می‌شنوم
گرمای پره ی بینی اش؛
یشم
برایم خوابیده..
پلک‌ اش،
دایره‌ی سبز کوچکی شده.
گونه های لال
انگار کن حباب نوازش کنی
خواب اش نارنج،
می‌ترکد..




سوم : شبِ دیوانه 

دیوَک چای شیرین می‌خواهد
سرد شده این شب‌ها
سرمای صبح‌اش دست را سوزن می‌کند
سوزنِ توی حباب
حبابِ یخ‌زده
می ترکد؟
جواب ندارد دیوک
صداهای گردن‌اش بلندتر بلندتر
قاشقِ طلایی را فرو کرده تا سیبک
عق می‌زند
یعنی داغ باشد و شیرین..
چای نمی‌خواهد


مخمصه‌اش را می‌خاراند.

.

نهم : مخمصه

مخمصه شریف‌ترین عضوی ست که گوشتِ نر به خودش دیده؛ انجیری درشت با تشنه- رگ‌هایی حریص اما خسته.
شکمِ برآمده‌ی مخمصه را پوسته‌ای اسفنجی پوشانده با کرک‌های نرم و لرزان داخلی، که کنامِ هسته‌ی مطنطنی شده اند که "شحشح" نام دارد. شحشح خود محاطِ کیسه‌ای پیازی ست و لانه‌ی دانه های شفاف و سرسیاهی که دیگری را باردار می‌کنند و خود می‌ترکند.
انجیرِ جوان در موسم‌های بارانی خس‌خس کنان انگیخته می‌شود، و شُلآبه‌ای اسیدی ترشح می‌کند که با ترشحات قلیاییِ "شحشح" ترکیب شده و دشپیل‌هایی بنفش رنگ می‌سازد که انغوزه می‌شوند. رایحه‌ی مرموز انغوزه به رقت آرامِ جان‌ میاورد و به غلظت جنون؛ و اگر به دست یا دهان بخلد استخوان را تباه می‌کند و این ممتازترینِ خواص‌اش است.
 .
 .
یکم : مم

باغِ انجیر
آسمانِ کوتاه و
دست،
که جانور می‌شود.

قوزِ بد کرده،
کاجِ سوزنی.
چشم‌ام : جنازه- شبپره‌‌های خشکیده‌‌ی دالبر
چشم‌ام : گونه ی یشم اش
چشم‌ام : دستِ شکفته‌
انجیر داده پوستِ چروکیده ی دست‌هاش
شبیهِ خندیدن
شبیه گفتنِ "مم"
مویه‌ی کوتاهِ " دوست می‌دارمت"
می‌خندد زخم
غبارِ ممم
به خیلِ انجیرهای لهیده

-  دستِ من کدام بود؟
باغِ نیمه شب از کلاغ‌های بی‌سر اش می‌پرسد.



Monday, 20 April 2015

ساعتِ دل‌پیچه




درخت
زبانِ زبرِ حیوان است.
سکوت اش : مشامِ دایره‌ی جانور
که دورش می‌چرخد و
 می‌شاشد..
شاخه‌های هرز اش اما 
قرارِ پرنده‌ها‌ی آواره‌‌ اند
نا-لانه‌ ی چوزه‌های گرسنه‌ی  پار و چهچهه
آن میوه‌های کُرکیِ سوخته،
با دهان‌های کوچکِ کِرم‌خواه شان




لثه‌هایم ارغوان است 
جوانه‌ای به شاخه‌ی نداشته
تا گیاهِ  نیلیِ رگ‌ بترکد و
عشق،  در پوسته‌ی پفکی‌‌ِ بی عین اش
شق شود.
پرنده‌ی توی شیشه
پرنده‌ی سرگردانِ کوکب های بنفشِ قیلوله و
کپک‌های کبودِ سهر
زیرِ بال‌هایش دو عمارتِ گوشتیِ پنج پَر درآورده
-زمخت-
شبیهِ دست‌های پدر
وقتی کال-ریز ها را جمع می‌کرد
برای دخترش
یکی از دخترهاش- همان که آبِ دهان اش  می‌رفت
و تمام روز، خوابیده بر سمباده‌ی چوبی ش
 - که
 بوی ساج داشت -
با لاشه‌ی جوجه-پرنده‌های هبوط
 بازی می‌ساخت..
تا عصر، دست‌های زمخت آب بپاشند
به سنگ ها و حشره‌ها و     میوه های سوخته‌
و فواره‌ی خون و کف،
بوی آجرهای نارنجی و درختِ بی‌ریشه را درآورد..
بوی خیسِ گل‌های مروارید




خواب دیده‌ام؛        خوابِ درخت
دل‌پیچه اش..

رعنا لباسِ مرا ‌پوشیده بود
گشاد به نزاریِ تنِ شبق اش
 می افتاد..
کبودِ سرما
گفتم : چه مطبوعی.. مرغِ مینا!
دست هاش باریک و انوک 
ناخن‌ جویده
-  دندان دارند مگر پرنده‌ها؟
و بازوی لیزِ رویا
بینِ خارهای استخوانیِ لثه‌اش
ساعت‌ام شد.